زمین بوسی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زمین بوسی . [ زَ ] (حامص مرکب ) خاک بوسی . بوسیدن زمین . سجده : من و بهتر ز من هزار کنیز از زمین بوسی تو گشته عزیز. نظامی . ♦ زمین بوسی کردن ؛ خاکبوسی کردن . سجده کردن : برنشست پیش بازآمدو از اسب به زیر افتاد و زمین بوسی کرد. بعد از آن رکاب ببوسید. پدر او را در کنار گرفت . (تاریخ طبرستان ). زمین بوسی کن از راه غلامی چنان گو کاین چنین گوید نظامی . نظامی . رجوع به زمین بوس شود.