زمن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(زَ مَ) [ ع. ] (اِ.) وقت، هنگام. ج. ازمان، ازمن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(زَ مِ) [ ع. ] (ص.) زمین گیر، بر جای مانده.
(زَ مَ) [ ع. ] (اِ.) وقت، هنگام. ج. ازمان، ازمن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زمن . [ زَ م َ ] (ع مص ) بر جای ماندن . (منتهی الارب ) (آنندراج )(ناظم الاطباء). ◄ اوکار شدن . (زوزنی ).
زمن . [ زَ م َ ] (اِ) زمین . (ناظم الاطباء).
زمن . [ زَ م َ ] (ع اِ) روزگار. (دهار) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). زمانه . روزگار. (غیاث ). به فارس دون از صفات اوست . (آنندراج ) : تا خوی او چنین بود او را به روز و شب ایزد نگاهدار بود ز آفت زمن . فرخی . دوش نامد چشمم از فکرت فراز تا چه می خواهد زمن جافی ز من . ناصرخسرو. مقتدای حکمت و صدر زمن کزبعد او گر زمین را چشم بودی بر زمن بگریستی . خاقانی . چون کرد طلب قبله ٔ ارباب زمن آن اژدر افعی دهن رویین تن گل را چو نشانه کردبر شاخ چمن رنگ از رخ گل پرید زنگ از دل من . کلیم (از آنندراج ). ◄ عصر. عهد. دور. دوره . دوران : گر مایه فضلست بس کار نیست فرزند فضلست آن چراغ زمن . فرخی . چو دید اندر او شهریار زمن برافتاد از بیم بروی جشن . ؟ (از حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ). چو رای خسرو محمود سیف دولت و دین که پادشاه زمینست و شهریار زمن . مسعودسعد (دیوان چ یاسمی ص ٣٨٨). نصیر دین شرف دولت، احمدبن علی سر معالی عین الکفاةصدر زمن . سوزنی . موسیا در پیش فرعون زمن نرم باید گفت قولا لیناً. مولوی . دور جوانی بشد از دست من آه و دریغ آن زمن دلفروز. سعدی (گلستان ). ◄ چون با زمین آید ظاهراً کنایه از آسمان باشد : چشم بینش کف بخشش رگ غیرت رخ حسن شاه برهان که سرافراز زمین و زمن است . ظهوری (از آنندراج ). ◄ بمعنی آفت . (غیاث ). رجوع به زمانه شود. ◄ مخفف از من . (ناظم الاطباء). رجوع به «ز» و «من » شود. ◄ وقت، قلیل باشد یا کثیر. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). وقت . (غیاث ). مخفف زمانه . (از اقرب الموارد). ج، ازمان، ازمن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).