زشت روی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زشت روی . [ زِ ] (ص مرکب ) زشت رو. بدروی . بدشکل . (از ناظم الاطباء). آنکه دارای چهره ٔ زشت باشد. زشت صورت . (از فرهنگ فارسی معین ). قَمهَد. دَمامَه . طِنفِس . مُشَوَّه . دَمیم . زَکازِک . (منتهی الارب ) : بدو گفت سیندخت کای زشت روی سخن بشنو و پاسخش را بگوی . فردوسی . زآنکه با زشت روی دیبه و خز گرچه خوبست خوب ننماید. ناصرخسرو. برآشفته شد شاه از آن زشت روی چو تیغ از تنش سر برآورد موی . نظامی . فقیهی دختری داشت به غایت زشت روی . (گلستان ). نه از جور مردم رهد زشت روی نه شاهد ز نامردم زشتگوی . سعدی (بوستان ). دختری زشت روی و بدخو داشت کز همه چیز جامه نیکو داشت . سعدی . گر تو را حق آفریده زشت رو تو مشو هم زشت رو هم زشت خو. مولوی . رجوع به ماده ٔ بعد، زشت و دیگر ترکیبهای آن شود.
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی