زجو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زجو. [ زَج ْوْ ] (ع مص ) راندن و دفع کردن . (از منتهی الارب ). راندن به مدارا و نرمی . (از المعجم الوسیط) (از اقرب الموارد). ◄ سوق دادن . (از اقرب الموارد). سوق دادن و راندن . (از المعجم الوسیط). ◄ تحریک کردن کسی را. تحریض . (از اقرب الموارد). ◄ روان گردیدن کار و آسان و درست شدن . بهمین معنی است زَجاء و زُجُوّ. (از منتهی الارب ) (ازاقرب الموارد). و رجوع به زجاء و زجو شود. ◄ رواج یافتن . (از المعجم الوسیط). ◄ منقطع شدن خنده ٔ کسی و بهمین معنی است زَجاء و زُجُوّ. (از اقرب الموارد). رجوع به زجاء و زجو شود. ◄ زَجْو و زُجُوّ و زجاء، بآسانی گرد آمدن خراج . (از اقرب الموارد) رجوع به زجاء و زُجُوّ شود.
زجو. [ زُ ج ُوو ] (ع مص ) روان گردیدن کار و آسان و درست شدن آن . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). رجوع به زجأ و زَجْو شود. ◄ آسان گرد آمدن خراج . بهمین معنی است زجاء و زَجْو. (از اقرب الموارد). ◄ منقطع شدن خنده . (از اقرب الموارد). رجوع به زجاء و زَجْو شود.