زبان بازی کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زبان بازی کردن . [ زَ ک َ دَ ] (مص مرکب ) مکالمه کردن . باهم سخن گفتن . (آنندراج ) : سخن دارد به آب زندگی لعل گهربارش زبان بازی بکامل میکند مژگان خونخوارش . صائب . بخود چو موی میانت ز رشک میپیچم چو شانه با سر زلفت کند زبان بازی . محمدقلی میلی (از آنندراج ). و رجوع به زبان بازی شود.