زام
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زام . (ع اِ) چهاریک از هر چیز: زام من النهار؛ چهاریک از روز. (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).
زام . [ زام م ] (اِخ ) لقب سعدبن ابی خلف مولای بنی زهرةبن کلاب کوفی است و در بعضی نسخ وی را زارم ضبط کرده اند. نجاشی گوید: وی ثقه و اهل کوفه بوده و از ابی عبداﷲ (جعفر الصادق ) و ابی الحسن (موسی بن جعفر) (ع ) نقل حدیث کرده و کتابی نگاشته که ابن ابی عمیر و جماعتی آن را از وی روایت کرده اند. شیخ الطائفه ابی جعفر (محمدبن حسن ) طوسی در کتاب فهرست وی را صاحب اصل و از اصحاب جعفر صادق (ع ) معرفی کرده است و در کتاب رجال خود گویدوی مولای بنی زهره بوده است و از شهید ثانی نقل شده که گفته است : در میان شیعه درباره ٔ درستی و دانش فراوان وی خلافی نیست . (از اعیان الشیعه سعدبن ابی خلف ).
زام . [ زام م ] (ع ص ) از زم ّ (فعل مضاعف ) شتر که بینی خود را از رنج درد بلند کند. ◄ مردی که سر خود را بلند کند. گرگ که سر گوسفند را بلند کند. ◄ آنکه بینی خود را بلند کند؛ یعنی تکبر کند. (اقرب الموارد). متکبر و گردن کش . ◄ مرد ساکت و خاموش و متکبر. (منتهی الارب ). ◄ آنکه چیزی یا کسی را سخت ببندد. ◄ آنکه مشک را پر آب کند. ◄ آنکه بر کفش بند نهد. ◄ ناقه ای که شتر بدنبال او رود. ◄ آنکه شتر را از بینی مهار کند. ◄ دندان شتر که پیدا شود. (اقرب الموارد). ◄ آنکه بکوشد که سخن جز براه صواب نگوید: زم فلان کلمة؛ جعل لها من الصواب غرضاً ترمی الیه و منه ما تکلمت بکلمة حتی اخطمها و ازمها. (اقرب الموارد). ◄ بیمناک و ترسان . (ذیل اقرب الموارد)(البستان ). و رجوع به «زم » و «زمام » و «زمم » شود.