ریزه ریزه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ریزه ریزه . [ زَ / زِ زَ / زِ ] (ص مرکب، ق مرکب ) پاره پاره . ذره ذره . پارچه پارچه . (ناظم الاطباء). هسیس . (منتهی الارب ) : ریزه ریزه صدق هرروزه چرا جمع می ناید در این انبار ما. مولوی . چو گربه درنربایم ز دست مردم چیز ور اوفتاده بود ریزه ریزه برچینم . سعدی . ♦ ریزه ریزه باران ؛ قسمی گل دوزی با ابریشم بر عرقچین و غیره . (یادداشت مؤلف ). ♦ ریزه ریزه کردن ؛ پاره پاره کردن . به قطعات کوچک بریدن یا شکستن : پاره پاره و ریزه ریزه اش می کردم چنانکه هیچ نماند. (کتاب المعارف ). ♦ ریزه ریزه کرده ؛ پاره کرده شده . شکسته شده به پارچه های کوچک . (از ناظم الاطباء).