ریدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ریدن . [ دَ ] (مص ) به قضای حاجت رفتن و تغوط کردن . (ناظم الاطباء). غایط کردن ؛ ای ثفل غذا از راه معین بیرون آمدن . (غیاث اللغات ). برادر شاشیدن . (آنندراج ). تخلیه ٔ شکم کردن . بیرون ریختن فضولات شکم از راه مقعد. تغوط کردن . (فرهنگ فارسی معین ) : ازین تاختن گوز و ریدن به راه نه دانگ و نه غزو نه نام و نه گاه . طیان . چون حیز طیره شد زمیان ربوخه گفت برریش خربطان ریم ای خواجه عسجدی . عسجدی . برمشته اگر می برید نیست عجب ز آنروی که مشتری بود قاضی چرخ . مهستی . اگر زانکه خواهد یکی ز اهل دل که یک لحظه بی زای زحمت زید مگس را پدید آورد روزگار که تابر سر رای رحمت رید. انوری . یغما بجز من و تو و محمود بوالحسن ریدم به کله ٔ پدر هرچه جندقی است . یغمای جندقی . می بتازد به بخل مجدالدین چون به گاورس گرسنه قمری گر همه قمیان چنین باشند قم رفیقا و بر همه قم ری . ؟ (از آنندراج ذیل ریستن ). زرق ؛ ریدن مرغ . (تاج المصادربیهقی ) (از دهار). سقسقة؛ ریدن بنجشگ . (از تاج المصادر بیهقی ). ◄ کثافت کاری کردن . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ بیهوش شدن . (ناظم الاطباء).