رویین
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رویین . (اِخ ) نام پهلوان ایرانی که داماد طوس و پسر پشنگ بود. (شرفنامه ٔ منیری ) (ناظم الاطباء) (از برهان ).
رویین . (ص نسبی ) منسوب به روی به معنی بَرو فوق . زبرین . برین . مقابل زیرین . آنچه بربالا است . خلاف زیرین . (یادداشت مؤلف ) : گفت لطف کن ولحاف رویین را بردار که هزار دانه عرق کردم . (از لطائف عبید زاکانی ). ◄ منسوب به روی که فلزی است . هر چیز که از روی ساخته شده باشد. (ناظم الاطباء) (از برهان ) (از انجمن آرا). از روی . رویینه . که از روی ساخته شده باشد. (یادداشت مؤلف ) : و اندر بتان بسیارند زرین و رویین . (حدود العالم ). رده برکشیدند هردو سپاه غو نای رویین برآمد به ماه . فردوسی . چه برزوی از خواب سر بر کشید خروشیدن نای رویین بدید. فردوسی . این بدرد ترک رویین را چو هیزم را تبر و آن شود در سینه ٔ جنگی چو در سوراخ مار. منوچهری . تختی همه از زر سرخ بود... و چهار صورت رویین ساخته برمثال مردم . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٥٥٠). کوس رویین که بر جمازگان بود فروکوفتند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٦١٧). ذکر شهرستان رویین که آن را مدینةالصفر خوانند. (مجمل التواریخ والقصص ). و از عین القطر شهرستانی رویین کرد که آن را مدینةالصفر خوانند. (مجمل التواریخ والقصص ). دل دوزد نوک نیزه ٔ خطی جان سوزد حد تیغ رویینا . ناصرخسرو. ترا رسولان باشند تیرهای خدنگ جواب نامه بود تیغهای رویینا. مسعودسعد. جام بلور در خم رویین رستم است دست از دهان خم به مدارا برآورم . خاقانی . چو آن طبل رویین گرگینه چرم به ماهی رساند یک آواز نرم . نظامی . ◄ برنجین . (ناظم الاطباء) : یکی دیگ رویین به بار اندرون که استاد بود او به کار اندرون . فردوسی . ◄ محکم . استوار. (فرهنگ فارسی معین ). ♦ دژ رویین ؛ دژ محکم و استوار : گویی اینک بر دژ رویین روس رایت شاه اخستان برکرد صبح . خاقانی . ♦ رویین حصار ؛ کنایه از حصار محکم و استوار : عروسی را بدان رویین حصاری ز بازو ساختی سیمین عماری . نظامی . ♦ رویین روان ؛ که روانی استوار دارد.که روحیه ٔ قوی و محکم دارد : بزودی سوی پهلوان آمدند خردمند و رویین روان آمدند. فردوسی . ◄ رنگ سرخی که به روی می مالند. سرخی . (ناظم الاطباء). اما ظاهراً محرف روینی باشد که منسوب به روین یا روناس است .
رویین . (اِخ ) نام پسر افراسیاب . (ناظم الاطباء). نام پسر افراسیاب که درجنگ دوازده رخ بر دست بیژن پسر گیو کشته شد. (برهان ) (شرفنامه ٔ منیری ) (فرهنگ جهانگیری ) : بنزد سیاوش فرستاد یار چو رویین و چون شیده ٔ نامدار. فردوسی . باد قهرش تا وزیده گشت بر روی مصاف در تن رویین همه خون خشک همچون روین است . شهاب الدین (از انجمن آرا).