رویین تن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رویین تن . [ ت َ ] (ص مرکب ) آنچه از روی یا برنج ساخته شده باشد : از من چه عجب که هاون رویین تن از یار جفادیده به آواز آید. سعدی . ◄ که اندامی چون روی دارد. استوار. که از استواری حربه بدان کار نکند. آنکه بدنی نیرومند و محکم دارد و ضربت اسلحه بر بدنش کارگر نباشد. (فرهنگ فارسی معین ) : اگر نیزه بر کوه رویین زنم [ رستم فرخزاد ] گذاره کند زانکه رویین تنم . فردوسی . دلاور بدو گفت من بیژنم بجنگ اندرون دیو رویین تنم . فردوسی . سه تن را گزیداندرون انجمن بزرگان رویین تن و رای زن . فردوسی . زن ار سیم تن نی که رویین تن است ز مردی چه لافد که زن هم زن است . نظامی . به سختی کشی سخت چون آهنم که از پشت شاهان رویین تنم . نظامی . قصد کمین کرده کمند افکنی سیم زره ساخته رویین تنی . نظامی . ◄ (اِخ ) صفتی بوده است اسفندیار پسر کی گشتاسب را و بدین مناسبت گاهی در مقام موصوف خود یعنی اسفندیار نیز بکار رود. (از یادداشت مؤلف ). لقب اسفندیار. (برهان ) (فرهنگ جهانگیری ). لقب اسفندیار است گویند که به دعای یکی از صاحب کمالان عصر خود بر جلد بدن او تیغ و تیر کار نمی کرد. (غیاث اللغات ). لقب اسفندیار پسر گشتاسب است و معنی این لقب آن است که گویی تن او از روی بوده است و بر آن تیر وشمشیر کار نمی نموده و گویند به تدبیر و تعویذ زردشت این معنی تن او را حاصل شده بود و بالاخره به تیر رستم کشته شد و او را رویین نیز گفته اند. (آنندراج ) (از انجمن آرا) : چرا رزم جستی ز اسفندیار که او هست رویین تن و نامدار. فردوسی . بدو گفت بهمن که من بهمنم ز پشت جهاندار رویین تنم . فردوسی . بدوگفت رویین تن اسفندیار که ای پرفتن پیر ناسازگار. فردوسی . رویین تن عالم است و قصدش هر هفته به هفتخوان ببینم . خاقانی . چو رویین تن اسفندیار است هر دم بر او فتح رویین دژ آسان نماید. خاقانی . جمشید کیان که دین جز او را رویین تن هفتخوان ندیده ست . خاقانی . رجوع به اسفندیار شود. ◄ (اِ مرکب ) معده . (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ) (از برهان ). ◄ (ص مرکب ) معزول . (ناظم الاطباء). کنایه از معزول است . (برهان ).