رودکی | قصاید و قطعات | شماره ۱۱۷ - ای آن که غمگنی
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای آن که غمگنی و سزاواری وندر نهان سرشک همی باری از بهر آن کجا ببرم نامش ترسم ز بخت انده و دشواری رفت آن که رفت و آمد آنک آمد بود آن که بود، خیره چه غمداری؟ هموار کرد خواهی گیتی را؟ گیتیست، کی پذیرد همواری مستی مکن، که ننگرد او مستی زاری مکن، که نشنود او زاری شو، تا قیامت آید، زاری کن کی رفته را به زاری باز آری؟ آزار بیش بینی زین گردون گر تو به هر بهانه بیازاری گویی گماشتهست بلایی او بر هر که تو دل بر او بگماری ابری پدید نی و کسوفی نی بگرفت ماه و گشت جهان تاری فرمان کنی و یا نکنی، ترسم بر خویشتن ظفر ندهی باری! تا بشکنی سپاه غمان بر دل آن به که میبیاری و بگساری اندر بلای سخت پدید آید فضل و بزرگمردی و سالاری