روبهی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
روبهی . [ ب َ ] (حامص ) حیله گری . مکاری . نیرنگ بازی : بیمار روزگار هم از اهل روزگار روی بهی ندید که جز روبهی ندید. خاقانی . ◄ ترسویی . جبن . جبان بودن : جور مکن که حاکمان جور کنند بر رهی شیر که پای بند شد تن بدهد به روبهی . نظامی . ترسم این پیر گرگ روبه باز گرگی و روبهی کند آغاز. نظامی . و رجوع به روباه و روباه بازی و روبهی کردن شود.