رهین
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رهین . [ رَ ] (اِخ ) لکهنوی . برهان علی خان فرزند معزالدین خان . از شاعران پارسی گوی قرن سیزدهم هجری هند بود. بیت زیر از اوست : به اظهار غم دوری و عرض حال مشتاقی زبان فرسوده در کام و حکایت همچنان باقی . (از فرهنگ سخنوران ) (قاموس الاعلام ترکی ). رجوع به فرهنگ سخنوران شود.
رهین . [ رَ ] (ع ص، اِ) گروی . (منتهی الارب ). گروگذاشته شده . مرهون . (یادداشت مؤلف ). گروکرده شده . (آنندراج ) (غیاث اللغات ). گروکرده . (دهار) (از اقرب الموارد) : اگر من به حب محمد رهینم تو چونی عدوی رهین محمد. ناصرخسرو. هیبت و رای ترا هست رهی و رهین خسروچارم سریر شحنه ٔ پنجم حصار. خاقانی . ره امان نتوان رفت و دل رهین امل رفوگری نتوان کرد و چشم نابینا. خاقانی . از پی خون خسان تیغ چه باید کشید چون ملک الموت هست در کف رأیت رهین . خاقانی . درآمد پیش پیر ما به زانو بدو گفت ای رهین آب و جاهی . عطار. ای شده تو صبح کاذب را رهین صبح صادق را تو کاذب هم مبین . مولوی . که اهل مشرق و مغرب به شکر نعمت او چو اهل مصر به انعام یوسفند رهین . سعدی . ◄ کفیل . ضامن . (فرهنگ فارسی معین ). مسؤول . مأخوذ ضامن . (یادداشت مؤلف ). ♦ رهین الشی ٔ ؛ آنچه بدان آن چیز رابازدارند. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ♦ رهین منت کسی بودن ؛ مرهون نیکی و محبتهای او بودن . مدیون مهر و محبت و نیکی وی بودن . ◄ (اِ) ج ِ رَهن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). رجوع به رهن شود.