رهی معیری | چند قطعه | نابینا و ستمگر
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
فقیر کوری با گیتی آفرین میگفت کهای ز وصف تو الکن زبان تحسینم به نعمتی که مرا دادهای هزاران شکر که من نه در خور لطف و عطای چندینم خسی گرفت گریبان کور و با وی گفت که تا جواب نگویی ز پای ننشینم من ار سپاس جهان آفرین کنم نه شگفت که تیز بین و قوی پنجهتر ز شاهینم ولی تو کوری و نا تندرست و حاجتمند نه چون منی که خداوند جاه و تمکینم چه نعمتی است ترا تا به شکر آن کوشی؟ به حیرت اندر از کار چون تو مسکینم بگفت کور کزین به چه نعمتی خواهی؟ که روی چون تو فرومایهای نمیبینم