رهی معیری | منظومهها | سوگند
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
لاله رویی بر گل سرخی نگاشت کز سیه چشمان نگیرم دلبری از لب من کس نیابد بوسهای وز کف من کس ننوشد ساغری تا نبفتد پایش اندر بندها یاد کرد آن تازه گل سوگندها ناگهان باد صبا دامن کشان سوی سرو و لاله شمشاد رفت فارغ از پیمان نگشته نازنین کز نسیمی برگ گل بر باد رفت خنده زد گل بر رخ دلبند او کآن چنان بر باد شد سوگند او