رهی معیری | غزلها - جلد چهارم | پشیمانی
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دل زود باورم را به کرشمهای ربودی چو نیاز ما فزون شد تو به ناز خود فزودی به هم الفتی گرفتیم ولی رمیدی از ما من و دل همان که بودیم و تو آن نهای که بودی من از آن کشم ندامت که تو را نیازمودم تو چرا ز من گریزی که وفایم آزمودی ز درون بود خروشم ولی از لب خموشم نه حکایتی شنیدی نه شکایتی شنودی چمن از تو خرمای اشک روان که جویباری خجل از تو چشمهای چشم رهی که زنده رودی