رهی معیری | غزلها - جلد چهارم | محنتسرای خاک
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
من کیستم ز مردم دنیا رمیدهای چون کوهسار پای به دامن کشیدهای از سوز دل چو خرمن آتش گرفتهای وز اشک غم چو کشتی طوفان رسیدهای چون شام بیرخ تو به ماتم نشستهای چون صبح از غم تو گریبان دریدهای سر کن نوای عشق که ازهای و هوی عقل آزردهام چو گوش نصیحت شنیدهای رفت از قفای او دل از خود رمیدهام بیتابتر ز اشک به دامن دویدهای ما را چو گردباد ز راحت نصیب نیست راحت کجا و خاطر ناآرمیدهای بیچارهای که چاره طلب میکند ز خلق دارد امید میوه ز شاخ بریدهای از بس که خون فرو چکد از تیغ آسمان ماند شفق به دامن در خون کشیدهای با جان تابناک ز محنت سرای خاک رفتیم همچو قطره اشکی ز دیدهای دردی که بهر جان رهی آفریدهاند یا رب مباد قسمت هیچ آفریدهای