رهی معیری | غزلها - جلد چهارم | سیه مست
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
وای از این افسرده گان فریاد اهل درد کو؟ ناله مستانه دلهای غم پرورد کو؟ ماه مهر آیین که میزد باده با رندان کجاست باد مشکین دم که بوی عشق میآورد کو؟ در بیابان جنون سرگشتهام چون گرد باد همرهی باید مرا مجنون صحرا گرد کو؟ بعد مرگم میکشان گویند درمیخانهها آن سیه مستی که خمها را تهی میکرد کو؟ پبش امواج خوادث پایداری سهل نیست مرد باید تا نیندیشد ز طوفان مرد کو؟ دردمندان را دلی چون شمع میباید رهی گرنهای بیدرد اشک گرم و آه سرد کو؟