رهی معیری | غزلها - جلد چهارم | در سایه سرو
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
حال تو روشن است دلا از ملال تو فریاد از دلی که نسوزد به حال تو ای نوش لب که بوسه به ما کردهای حرام گر خون ما چو باده بنوشی حلال تو یاران چو گل به سایه سرو آرمیدهاند ما و هوای قامت با اعتدال تو در چشم کس وجود ضعیفم پدید نیست باز آ که چون خیال شدم از خیال تو در کار خود زمانه ز ما ناتوانتر است با ناتوانتر از تو چه باشد جدال تو؟ خار زبان دراز به گل طعنه میزند در چشم سفله عیب تو باشد کمال تو ناساز گشت نغمه جان پرورت رهی باید که دست عشق دهد گوشمال تو