رهی معیری | غزلها - جلد چهارم | خشکسال ادب
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دگر ز جان منای سیمبر چه میخواهی؟ ربودهای دل زارم دگر چه میخواهی؟ مریز دانه که ما خود اسیر دام توایم ز صید طایر بیبال و پر چه میخواهی؟ اثر ز ناله خونین دلان گریزان است ز نالهای دل خونین اثر چه میخواهی؟ به گریه بر سر راهش فتاده بودم دوش به خنده گفت از این رهگذر چه میخواهی؟ نهادهام سر تسلیم زیر شمشیرت بیار بر سرمای عشق هر چه میخواهی کنون که بیهنرانند کعبه دل خلق چو کعبه حرمت اهل هنر چه میخواهی؟ به غیر آن که بیفتد ز چشمها چون اشک به جلوه گاه خزف از گهر چه میخواهی؟ رهی چه میطلبی نظم آبدار از من؟ به خشکسال ادب شعرتر چه میخواهی؟