رهی معیری | غزلها - جلد سوم | سوسن وحشی
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دوش تا آتش میاز دل پیمانه دمید نیمشب صبح جهانتاب ز میخانه دمید روشنی بخش حریق مه و خورشید نبود آتشی بود که از باده مستانه دمید چه غم ار شمع فرومرد که از پرتو عشق نور مهتاب ز خاکستر پروانه دمید عقل کوته نظر آهنگ نظر بازی کرد تا پریزاد من امشب ز پریخانه دمید جلوهها کردم و نشناخت مرا اهل دلی منم آن سوسن وحشی که به ویرانه دمید آتش انگیز بود باده نوشین گویی نفس گرم رهی از دل پیمانه دمید