رهی معیری | غزلها - جلد سوم | آغوش صحرا
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
عیبجو دلدادگان را سرزنشها میکند وای اگر با او کند دل آنچه با ما میکند با غم جانسوز میسازد دل مسکین من مصلحت بین است و با دشمن مدارا میکند عکس او در اشک من نقشی خیال انگیز داشت ماه سیمین جلوهها در موج دریا میکند از طربناکی به رقص آید سحرگه چون نسیم هر که چون گل خواب در اغوش صحرا میکند خاک پاک آن تهی دستم که چون ابر بهار بر سر عالم فشاند هر چه پیدا میکند دیده آزاد مردان سوی دنیای دل است سفله باشد آنکه روی دل به دنیا میکند عشق و مستی را از این عالم بدان عالم بریم در نماند هر که امشب فکر فردا میکند همچنان طفلی که در وحشت سرایی مانده است دل درون سینهام بیطاقتیها میکند هر که تاب منت گردون ندارد چون رهی دولت جاوید را از خود تمنا میکند