رهی معیری | غزلها - جلد دوم | باران صبحگاهی
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
اشک سحر زداید از لوح دل سیاهی خرم کند چمن را باران صبحگاهی عمری ز مهرتای مه شب تا سحر نخفتم دعوی ز دیده من و ز اختران گواهی چون زلف و عارض او چشمی ندیده هرگز صبحی بدین سپیدی شامی بدان سیاهی داغم چو لالهای گل از درد من چه پرسی؟ مردم ز محنتای غم از جان من چه خواهی؟ ای گریه در هلاکم هم عهد رنج و دردی وی ناله در عذابم همراز اشک و آهی چندین رهی چه نالی از داغ بینصیبی؟ در پای لاله رویان این بس که خاک راهی