رهی معیری | غزلها - جلد دوم | از خود رمیده
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
چو گل ز دست تو جیب دریدهای دارم چو لاله دامن در خون کشیدهای دارم به حفظ جان بلا دیده سعی من بیجاست که پاس خرمن آفت رسیدهای دارم ز سرد مهری آن گل چو برگهای خزان رخ شکسته و رنگ پریدهای دارم نسیم عشق کجا بشکفد بهار مرا؟ که همچو لاله دل داغدیدهای دارم مرا زمردم نا اهل چشم مردمی است امید میوه ز شاخ بریدهای دارم کجاست عشق جگر سوز اضطراب انگیز؟ که من به سینه دل آرمیدهای دارم صفا و گرمی جانم از آن بود که چو شمع شرار آهی و خوناب دیدهای دارم مرا چگونه بود تاب آشنایی خلق؟ که چون رهی دل از خود رمیدهای دارم