رهی معیری | غزلها - جلد اول | گریه بیاختیار
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
تو را خبر ز دل بیقرار باید و نیست غم تو هست ولی غمگسار باید و نیست اسیر گریه بیاختیار خویشتنم فغان که در کف من اختیار باید و نیست چو شام غم دلم اندوهگین نباید و هست چو صبحدم نفسم بیغبار باید و نیست مرا ز باده نوشین نمیگشاید دل که میبه گرمی آغوش یار باید و نیست درون آتش از آنم که آتشین گل من مرا چو پاره دل در کنار باید و نیست به سردمهری باد خزان نباید و هست به فیضبخشی ابر بهار باید و نیست چگونه لاف محبت زنی که از غم عشق تو را چو لاله دلی داغدار باید و نیست کجا به صحبت پاکان رسی که دیده تو به سان شبنم گل اشکبار باید و نیست رهی به شام جدایی چه طاقتیست مرا که روز وصل دلم را قرار باید و نیست