فرهنگ لغت

رهی معیری | ابیات پراکنده | فریب

/vâže/

گنجور؛ اشعار فارسی

چاره من نمی‌کنی چون کنم و کجا برم؟ شکوه بی‌نهایت و خاطر ناشکیب را گر به دروغ هم بود شیوه مهر ساز کن دیده عقل بستهام کز تو خورم فریب را

معنی رهی معیری | ابیات پراکنده | فریب | فرهنگ لغت