رهگذری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رهگذری . [ رَ گ ُ ذَ ] (اِ مرکب ) راه تنگ . ◄ محل بهم رسیدن دو راه یا بیشتر. (ناظم الاطباء). ◄ (ص نسبی ) عابر. مارّ. رهگذر. راهگذار. مسافر. ماره . (یادداشت مؤلف ): نغل ؛ کنده بود که رهگذریان جهت چارپایان در کوه و دشت بکاوند تا شب آنجا آرام گیرند. (لغت فرس اسدی ) : ای رهگذری مرد گرت رغبت باشد در میوه و در نعمت این نادره بستان . ناصرخسرو. زنهار تا در این رباط بساط نشاط بسته ای که رهگذری را بر بساط رباط نشاط نرسد. (قصص الانبیاء ص ٢٢٩). میلی بر سرآن چاه برآوردند چنانکه از پنج شش فرسنگ پدیدار بود تا رهگذریان که آنجا آیند دانند که آنجا آب است . (اسکندرنامه ٔ نسخه ٔ نفیسی ). ما خود از کوی عشقبازانیم نه تماشاکنان رهگذری . سعدی . ◄ گذرگاه موقتی : خوش بود لب آب و گل و سبزه و نسرین افسوس که آن گنج روان رهگذری بود. حافظ. ◄ ابن السبیل . ابن سبیل . رجوع به راهگذاری در همه ٔ معانی شود.