رهوار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رهوار. [ رَهَْ ] (ص مرکب ) مرکب رونده ٔ فراخ گام و خوش راه و نجیب . (از آنندراج ) (ناظم الاطباء) : یکی اسب رهوار زیر اندرش لگامی بزرآژده بر سرش . فردوسی . نیکخوی را به ره عمر در زیر خرد مرکب رهوار کن . ناصرخسرو. کیسه ٔ زر چون ز ناردانه بیاگند کسوت دیبا گرفت و مرکب رهوار. سوزنی . ♦ سمند رهوار ؛ اسب خوش راه . (ناظم الاطباء). رجوع به راهوار شود.