رهنورد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رهنورد. [ رَ ن َ وَ ] (نف مرکب، اِ مرکب )هر چیز که راه در هم نوردد و پیچد و غلطد. (ناظم الاطباء) (برهان ) (آنندراج ). ◄ قاصد. (آنندراج ). ◄ اسب . (ناظم الاطباء) (از آنندراج ) (از برهان ). کنایه از اسب . (انجمن آرا) : رسول شاه و دستور برادر هم او هم رهنوردش کوه پیکر. (ویس و رامین ). به آخُر بسته دارد رهنوردی کزو در تک نیابد باد گردی . نظامی . رهنوردی که چون نبشتی راه گوی بردی ز مهر و قرصه ٔ ماه . نظامی . رجوع به راهنورد شود. ◄ طی کننده ٔ راه . ره پیما. راه رونده . (از یادداشت مؤلف ). ◄ رونده ای که به تندی و جلدی و اشتلم به راه رود خواه انسان باشد و یا حیوان . (ناظم الاطباء) (از آنندراج ) (برهان ). رونده به چستی و چابکی . (شرفنامه ٔ منیری ). کنایه از پیاده ٔ تیزرو که راه نورد نیز گویند. (از انجمن آرا) : که آمد سواری ز ایران چو گرد به زیر اندرش باره ٔ رهنورد. فردوسی . که اندام و مه تازش و چرخ گرد زمین کوب و دریابر و رهنورد. اسدی . درآمد به هنجار ره رهنورد ز زین گوهر آویخت گرز نبرد. اسدی . سپس برد یک کیسه دینار زرد ابا توشه و باره ٔ رهنورد. اسدی . همه ابر است هرچت رهنورد است همه نور است هرچت رهگذار است . مسعودسعد. جبرئیل استاده چون اعرابئی اشترسوار کز پی حاجش دلیل رهنوردان دیده اند . خاقانی . به جولان اندیشه ٔ رهنورد ز پهلو به پهلو شده کرد کرد. نظامی . پیمبر بر آن خنگی رهنورد برآورد از این آب گردنده گرد. نظامی . نشست از بر باره ٔ رهنورد. برآراست لشکر به رسم نبرد. نظامی . بشرطی که چون آید آن رهنورد کشد گوهر سرخ و یاقوت زرد. نظامی . ◄ باد. (یادداشت مؤلف ). ◄ گدا و گدایی کننده . (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (برهان ). رجوع به راه نورد در همه ٔ معانی شود.