رهنمونی کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رهنمونی کردن . [ رَ ن ُ / ن ِ / ن َ مو ک َ دَ ] (مص مرکب ) رهنمایی کردن . راهنمایی کردن . ارشاد. هدایت . (یادداشت مؤلف ) : به آن کس ترا رهنمونی کنیم به هنگام یاری فزونی کنیم . فردوسی . به داد و به بخشش فزونی کند جهان را بدین رهنمونی کند. فردوسی . بدین رنجها بر فزونی کنید مرا سوی او رهنمونی کنید. فردوسی . و دهموس شبان بود که ایشان را [ اصحاب کهف را ] به غار رهنمونی کرد. (مجمل التواریخ و القصص ). و ابلیس ایشان را رهنمونی کرد بر معادن جواهر. (مجمل التواریخ و القصص ). بعد از آن او را [ بخت النصر را ] به دانیال رهنمونی کردند. (مجمل التواریخ و القصص ). پیری و ضعیفی و زبونی کردش به رحیل رهنمونی . نظامی . کاغذین جامه به خونابه بشویم که فلک رهنمونیم به پای علم داد نکرد. حافظ.