رهزن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رهزن . [ رَ زَ ] (نف مرکب ) دزد راه و غارتگر راه و قطاع الطریق و راهزن . (ناظم الاطباء). قاطع طریق : بشد تافته دل یل رزمجوی سوی ره زنان رزم را داد روی . اسدی . قافله هرگز نخورد و راه نزد باز باز جهان رهزن است و قافله خوار است . ناصرخسرو. حکم غالب راست چون اغلب بدند تیغ را از دست رهزن بستدند. مولوی . چو مردانگی آید از رهزنان چه مردان لشکر چو خیل زنان . سعدی (بوستان ). رهزن دهر نخفته ست مشو ایمن ازو اگر امروز نبرده ست که فردا ببرد. حافظ. ◄ فریب دهنده . از راه برنده : خال سبزی که بر آن عارض گندم گون است سر آن دانه که شد رهزن آدم با اوست . حافظ. رجوع به راهزن شود.