رها کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رها کردن . [ رَ ک َ دَ ] (مص مرکب ) آزاد کردن . خلاص کردن . نجات دادن . واکردن . (ناظم الاطباء) : به دو بوسه رها کن این دل از گرم و خباک تا به منت احسان باشد احسن اﷲ جزاک . رودکی . رها کرد از بند کاوس را همان گیو و گودرز و هم طوس را. فردوسی . چو از دژ رها کرد کاوس را همان گیو و گودرز و هم طوس را. فردوسی . ز دام بلایم تو کردی رها بجستم ز چنگ و دم اژدها. فردوسی . به امید آن تا کنم خدمت تو رها کردم از محنت این جهانی . منوچهری . نه به پروردنشان باشد آژیر همی نه رهاشان کند از حلقه ٔ زنجیر همی . ناصرخسرو. هرکه در بند مثلهای قران بسته شده ست نکند جز که علی کس ز چنان بند رهاش . ناصرخسرو. به دانش مر این پیشکار تنت را رها کن ازین پیشکاری و خواری . ناصرخسرو. سعد ذابح سر بریدی هر شکاری را که شاه سوی او محور ز خط استوا کردی رها. خاقانی . بر عروسیش داد شیربها با عروسش ز بند کرد رها. نظامی . پادشاهان ملاحت چو به نخجیر روند صید را پای ببندند و رها نیز کنند. سعدی . رسمی است بس قدیم که صیادوش بتان صیدی که پر به کار نیاید رها کنند. باقر کاشی (از آنندراج ). اطلاق ؛ رها کردن از بند. (تاج المصادر بیهقی ). رها کردن بندی را. (منتهی الارب ). ♦ امثال : به سخن ابله، یا به گفت غماز گیرند امارها نکنند . (امثال و حکم دهخدا). ♦ رها کردن بنده از قید بندگی ؛ تحریر. آزاد کردن . (یادداشت مؤلف ). ◄ ترک دادن و ول کردن . (ناظم الاطباء). ترک . (دهار) (ترجمان القرآن ). هلیدن . رفض . بازداشتن . اطلاق . ترک گفتن . سردادن . فکندن . ماندن . گذاشتن . آزاد کردن . (یادداشت مؤلف ). آزاد گذاشتن . (فرهنگ فارسی معین ). تخلیه . (از المصادر زوزنی ) (ترجمان القرآن ). تخلیه . سراح . (ترجمان القرآن ). فروگذاشتن : پسر کاو رها کرد رسم پدر تو بیگانه خوان و مخوانش پسر. فردوسی . به ترکی چو آن نامه بشنید هوم پرستش رها کرد و بگذاشت بوم . فردوسی . رها کن مرا و به ترکم بگوی که ما را بسی سختی آمد به روی . فردوسی . عنان بازکشیدند و او را برهمان جایگه رها کردند. (سندبادنامه ص ٢٥٣). هر جانوری که دارم از اسب نعلی و استر و خر و اشتر و آنچه خواهم داشت رها کرده شده است بسر خود در راه خدا. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣١٨). اگر عامه بد گویدم زان چه باک رها کرده ام پیش موشان پنیر. ناصرخسرو. آز تو دیو است چندین جورها جویی ز دیو تو رها کن دیو را تا زو بباشی خود رها. ناصرخسرو. کدخدایی همه غم و هوس است کد رها کن ترا خدای بس است . سنایی . نخورد شیر صید خود تنها چون شود سیر مانده کرد رها. سنایی . نیست بی رنج راحت دنیا خنک آن کس که کرد هر دو رها. سنایی . جامه ٔتوزی کمی کنند چوب کتان بیارند و رسته ها ببندند و آن را در حوضهای آب اندازند و رها کنند تا بپوسد. (فارسنامه ٔ ابن بلخی ص ١٤٥). گر بایدت که قبله ٔ آزادگان شوی یکباره راه دوستی ما رها مکن . عبدالواسع جبلی (از آنندراج ). جولانگه تو زانسوی الاست گر کنی هژده هزار عالم ازین سوی لا رها. خاقانی . دگر نقد شاهانه آنجا نیافت ستوران رها کرد و بیرون شتافت . نظامی . ملک رها کن که غرورت دهد ظلمت این سایه چه نورت دهد. نظامی . در کرم آویز و رها کن لجاج از ده ویران که ستاند خراج . نظامی . که همچون پدر خواهد این سفله مرد که نعمت رها کردو حسرت ببرد. سعدی (بوستان ). از نظرت کجا رود ور برود تو همرهی رفت و رهانمی کند آمد و ره نمی دهی . سعدی . این قاعده ٔ خلاف بگذار وین خوی معاندت رها کن . سعدی . و گر خواهی ثواب نیک مردان طمع از جان ببر او را رها کن . ابن یمین . طریق خدمت و آیین بندگی کردن خدای را تو رهاکن به ما و سلطان باش . حافظ. تن رها کن تا چو عیسی بر فلک گردی سوار ورنه عیسی می نشاید شد ز یک خر داشتن . قاآنی . ♦ رها کردن سنگ ؛ افکندن آن . (از یادداشت مؤلف ). ◄ گذاشتن . (ناظم الاطباء) (یادداشت مؤلف ). هشتن . اجازه دادن . اجازت دادن . بگذاشتن : رها کن ؛ اجازت ده . بمان . (یادداشت مؤلف ): چون سلطان محمود او را بدید و علم و ورع و نیکوسیرتی او بیازمود رها نکرد که بازگردد. (فارسنامه ٔ ابن بلخی ص ١١٨). نامه ای فرستاد [ عمر ] سوی عثمان بن ابی العاص که مغیره برادرش را یا حفص را به عمان و بحرین رهاکنی و خویشتن به پارس روی . (فارسنامه ٔ ابن بلخی ص ١١٤). شاه در آن دو روز بار نداد و کس رادر سرای پرده رها نکرد. (اسکندرنامه ٔ نسخه ٔ نفیسی ).خواست که دست بر پشت من نهد و مرا مغمزی کند رها نکردم و گفتم تو مردی بزرگی و پیر. (اسرارالتوحید ص ٥٠). تن چون رسد به خدمت کی زیبد از مسیح کو خوک را به مسجد اقصی رها کند. خاقانی . بر پای بندمت زر چهره که حاسدان بی رنگ زر رها نکنندت بسوی من . خاقانی . آن مهره دیده ٔ تو که در ششدر اوفتاد هرچند خواست رفت حریفش رها نکرد. خاقانی . رها کن که خواب خوشم می برد زمین آب و باد آتشم می برد. نظامی . رها کن تا درین محنت که هستم خدای خویشتن را می پرستم . نظامی . وگر خواهی که اینجا کم نشینم رها کن کز سرپایت ببینم . نظامی . رها نمی کند این نظم چون زره درهم که خصم تیغ تعنت برآورد ز نیام . سعدی . چرا درد نهانی خورد باید رها کن تا بگوید دشمن و دوست . سعدی . من بعد بیخ صحبت اغیار برکنم در باغ دل رها نکنم جز جمال دوست . سعدی . معتقدان و دوستان از چپ و راست منتظر کبر رها نمی کند کز پس و پیش بنگری . سعدی . آهنگ خدمتش کردم دربانم رها نکرد و جفا کرد. (گلستان ). ◄ تفویض کردن . مفوض کردن . واگذار کردن . واگذاشتن . (یادداشت مؤلف ) : چو دانی کز تو چوپانی نیاید رها کن گوسفندان را به ذئبان . اسدی . این راه با ستور رها کن که عاقلان اندر جهان دنیی بر راه دیگرند. ناصرخسرو. یا ز قفس چنگل او کن جدا یا قفس خویش بدو کن رها. نظامی . سخن چون بسر برد برداشت رخت رها کرد بر مادر آن تاج و تخت . نظامی . چند آید این چنان و رود در سرای دل تاکی مقام دوست به دشمن رهاکنیم . سعدی . به جد و جهد چو کاری نمی رود از پیش به کردگار رهاکرده به ْ مصالح خویش . حافظ. ◄ بخشیدن : در آن هفت سال خراج به مردم رها کرد و بسیار مالهای دیگر بذل کرد. (فارسنامه ٔ ابن بلخی ص ٨٢). ◄ طلاق . (دهار). مرادف طلاق دادن . (یادداشت مؤلف ) : چون آن حال معلوم خاقان شد غمناک گشت و زن را رها کرد و خواست تا خواهر بهرام چوبین را زن کند. (فارسنامه ٔ ابن بلخی ص ١٠٢). ◄ برطرف کردن و دفعکردن . (ناظم الاطباء). ◄ بیرون کردن . بیرون راندن : نشاطی کز غم یارش جدا کرد به صد قهر آن نشاط از دل رها کرد. نظامی . ◄ صبرکردن . انتظار کشیدن . (یادداشت مؤلف ). ◄ جاری ساختن . روان کردن . (یادداشت مؤلف ) : همی گفت از این سان و بر کهربا همی کرد خون از دو نرگس رها. شمسی (یوسف و زلیخا).
مترادف و متضاد واژهدان
ترک کردن، ول کردن آزاد کردن، خلاص کردن، رهانیدن، نجاتدادن