رها شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رها شدن . [ رَ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) نجات یافتن . خلاص گشتن (از قید و بند). (یادداشت مؤلف ) (فرهنگ فارسی معین ). آزاد شدن . یله گشتن . (یادداشت مؤلف ). طلاق ؛ رها شدن از قید نکاح . (از منتهی الارب ). رها شدن زن از شوهر. (ترجمان القرآن ) (از دهار) (از تاج المصادر بیهقی ) : گفتم چو نامشان علما بود و کار جود کز دست فقر جهل چو ایشان رها شدم . ناصرخسرو. رها شد از شکم ماهی و شب دریا به یک سخن چو شنیدیم یونس بن متی . ناصرخسرو. ایشان دواند جان و تن دین سوی حکیم باطل ز حق به حکمت ایشان رها شده ست . ناصرخسرو. به بند دهر چه ماندی بمیر تا برهی که طوطی از پی این مرگ شد ز بند رها. خاقانی . دل هر که صید کردی نکشد سر از کمندت نه دگر امید دارد که رها شود ز بندت . سعدی . دیوی که خلق عالمش از دست عاجزند عاجز در آن که چون شود از دست او رها. سعدی . ◄ جدا شدن . خلاص یافتن : چو شب تیره شد قارن رزمخواه رها شد ز سالار توران سپاه . فردوسی . ◄ بیرون شدن . به دررفتن : کجا بودم اکنون فتادم کجا عنان سخن شد ز دستم رها. فردوسی . تا زلف او به بادصبا آشنا شده ست از دست دل عنان صبوری رها شده ست . صائب (از آنندراج ). ♦ رهاشده ؛ طلیق . مطلق . مستخلص . (یادداشت مؤلف ).