ره جوی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ره جوی . [ رَه ْ ] (نف مرکب ) ره جو. راه جوی . که راه را بجوید. که در جستجوی راه باشد : سپه دشمن او را رمه ای دان که در او نه چراننده شبان است و نه ره جوی نهاز. فرخی . از اندیشه ٔ دل سبک پوی تر ز رای خردمند رهجوی تر. اسدی . رجوع به راه جو و راه جوی شود.