رنگ داشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رنگ داشتن . [ رَ ت َ ] (مص مرکب ) دارای رنگ بودن : از آن عاشق به آتشهای رنگارنگ می سوزد که آن روی لطیف از هر نگه رنگی دگر دارد. صائب (از آنندراج ). ◄ بهره و نصیب داشتن از چیزی . رنگ جُستن . (آنندراج ). رجوع به رنگ ذیل معنی بهره و نصیب شود : مرا دل ده که من سنگی ندارم ز تو جز خون دل رنگی ندارم . امیرخسرو دهلوی (از آنندراج ). ز خون ما نگردد تیغ رنگین سلیم از ما کسی رنگی ندارد. محمدقلی سلیم (از بهار عجم ). ز عشق رنگ نداری به دوست رو منما سرشک اگر ز رخت رنگ کهربا نگرفت . کلیم (از بهار عجم ).