رنگ آمیختن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رنگ آمیختن . [ رَ ت َ ] (مص مرکب ) آمیختن رنگهای گوناگون بهم . چند رنگ مختلف را بهم درآمیختن . رجوع به رنگ و رنگ آمیز و رنگ آمیزی شود. ◄ حیله کردن . نیرنگ زدن . مکر بکار بردن . رنگ درآمیختن . رجوع به رنگ و رنگ درآمیختن و رنگ آمیز شود : نبیند نه لشکر فرستم به جنگ نیامیزم از هر دری نیز رنگ . فردوسی . ز بهرش پدر رنگی آمیخته ست کمانی ز درگاه آویخته ست . (گرشاسب نامه ). این رنگ بجز عدو نیامیخت این بهتان جز حسود ننهاد. مسعودسعد. چه رنگ آمیزد ای گلرنگ رخسار که با تو راست گردد رنگ بابک . سوزنی . ♦ رنگ و بوی آمیختن ؛ حیله بکار بردن . رجوع به رنگ آمیختن و رنگ درآمیختن شود : نباید همی رنجش از هیچ روی ز هرگونه آمیختم رنگ و بوی . فردوسی .