رمارم
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(رَ رَ) (ق مر.)<BR>۱- دسته دسته، گروه گروه.<BR>۲- مقابل، برابر.<BR>۳- پیاپی، پی در پی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(رَ رَ) (ق مر.) ۱- دسته دسته، گروه گروه. ۲- مقابل، برابر. ۳- پیاپی، پی در پی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رمارم . [ رَ رَ ] (ص مرکب، ق مرکب ) از هر گونه بود. (فرهنگ اسدی ) (اوبهی ). گوناگون . (برهان ) : گویند که فرمانبر جم گشت جهان پاک دیو و پری و خلق و دد و دام رمارم . عنصری (از فرهنگ اسدی ). این خلق رمارم چو رمه پیش تو اندر تو بر سر ایشان بر سالار ملک وار. مسعودسعد. ◄ متعاقب و پی درپی . (برهان ) : او داد مرا بر رمه شبانی زین می بروم با رمه رمارم . ناصرخسرو. تقریر ظل دولت چندانکه کم کنی به زآن فتنه ٔ دمادم زآن آفت رمارم . انوری . در خاطر او ز آتش و آب عشق تو سپه کند رمارم . خاقانی . ◄ مقابل . (برهان ). برابر و مقابل . (جهانگیری ). یکسان : شیرانه چو بر شیران او تیغ برآهیخت باشند به چشمش همه با گور رمارم . فرخی . بسیار مگوی هرچه تانی با خار مدار گل رمارم . ناصرخسرو. در عرصه گه غمت شمرده شیطان و ملائکه رمارم . عمادی شهریاری .