رفته
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رفته . [ رَ ت َ / ت ِ ] (ن مف ) حرکت کرده . روان شده . مقابل آمده . (فرهنگ فارسی معین ). از جای بشده . درآمده . (یادداشت مؤلف ) : وین لاشه خر ضعیف بدره را اندر دم رفته کاروان بندم . مسعودسعد. آن رفته که بود دل بدو مشغولم وافکنده به شمشیر جفا مقتولم . سعدی . ملک را دل رفته آمد به جای بخندید و گفت ای خداوند رای . سعدی . ♦ از جای رفته یا (رفته ز جای ) ؛ از مکان برخاسته . از جای حرکت کرده . تغییر مکان داده . کوچیدن . (از فرهنگ فارسی معین ) : درفشی پس پشت پیکر همای همی رفت چون کوه رفته ز جای . فردوسی . ♦ بخشم رفته ؛ خشمگین . خشمناک . غضبناک شده . درخشم شده . بحالت غضب عزیمت کرده : مرحبای ای نسیم عنبربوی خبری زآن بخشم رفته بگوی . سعدی . کاش آن بخشم رفته ٔ ما آشتی کنان بازآمدی که دیده ٔ مشتاق بر درست . سعدی . ♦ بررفته ؛ بالارفته . بلند : ای زود گرد گنبد بررفته خانه ٔ وفا بدست جفا رفته . ناصرخسرو. ♦ ره رفته ؛ که راه رفته باشد. که راه را درنوردیده باشد. ۩ عزیمت کرده . راهی شده . عازم شده . سفرکرده : به ره خفتگان تابرآرند سر نبینند ره رفتگان را اثر. سعدی . ◄ مقدرشده . کار انجام گرفته . (یادداشت مؤلف ). پیش آمده . رخ داده . پیش آمد : دل و جان بدین رفته خرسند کن همه گوش سوی خردمند کن . فردوسی . ♦ رفته بودن ؛ مقدر بودن . معین بودن : در ازل رفته بود که مدتی بر سریر غزنین و خراسان و هندوستان نشیند [ محمدبن محمود غزنوی ] ... ناچار بباید نشست . (تاریخ بیهقی ). ♦ قلم رفته ؛ قضای نبشته . تقدیر. (یادداشت مؤلف ) : قلم رفته را چه چاره بود. (امثال و حکم دهخدا ج ٣ ص ١١٦٦). ♦ کار رفته ؛ کار انجام شده .کار درگذشته : مکن یاد از گذشته کار کیهان که کار رفته را دریافت نتوان . (ویس و رامین ). ◄ گذشته .(یادداشت مؤلف ) (ناظم الاطباء). بشده . ماضی . (یادداشت مؤلف ). سپری شده : یکی تا نیابد غم رفته چیز بدان هم نگردد یکی شاد نیز. اسدی . رفته چون رفت طلب نتوان کرد چشم ناآمده بین بایستی . سعدی . آینده و رفته را نگه کن بشمرکه تودر میان چه باشی . سعدی . زمان رفته نخواهد به گریه بازآمد نه آب دیده که گرخون دل بپالایی . سعدی . برخیز تا به عهد امانت وفا کنیم تقصیرهای رفته بخدمت قضا کنیم . سعدی . ◄ معمول . معمول به . متداول . (یادداشت مؤلف ). ♦ رسم رفته ؛ رسم گذشته . معمول قدیم : وقت نماز خطبه بر رسم رفته کردند. (ابولفضل بیهقی چ ادیب ص ٣٢٨). پس کوتوال را گفت : [ مسعود ] بر اثر ما به لشکرگاه آی با جمله ٔ سرهنگان قلعه تا خلعت وصلت شما به رسم رفته داده آید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٤٠). اشتران سلطانی را به دیولاخها به رسم رفته گسیل کردند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٦٢). رسم رفته است که چون وزارت به محتشمی رسد آن وزیر مواضعه نویسد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٠٩). پس از آن اعیان شهادات و خطهای خود را بدان نویسند چنانکه رسم رفته است . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢١٢). به رسم رفته چو رامشگران و خوش دستان یکی بساخت کمانچه یکی نواخت رباب . مسعودسعد. ◄ گفته شده . مذکور. ♦ سخن رفته ؛ سخن گفته شده . سخن مذکور. سخنی که گفته آمده است : گر به مستی سخنی گفتم و رفت سخن رفته ز سر باز مگیر. خاقانی . ♦ گناه و حدیث رفته ؛ مذکور. بر زبان جاری شده . واقعشده : مگر شاه آن شفاعت درپذیرد گناه رفته را بر وی نگیرد. نظامی . شکنج شرم در مویش نیاورد حدیث رفته بر رویش نیاورد. نظامی . ◄ سوده . (یادداشت مؤلف ). سائیده شده چنانکه در پارچه و فلز بر اثر اصطکاک . ◄ مفقودشده . (ناظم الاطباء). گمشده . ازبین رفته : بدو کرد آراسته تاج و تخت از آن رفته نام و بدین مانده بخت . فردوسی . ز عمر رفته بود علم خلق را که چه رفت ز عمر مانده نداند بجز خدای علیم . سوزنی . ماتم عمر رفته خواهم داشت زآن سیه جامه ام چو میغ از تو. خاقانی . دست بر سر زنی گرت گویم کآن بهین عمر رفته بازپس آر. خاقانی . طفل از پی مرغ رفته چون گریه کند بر عمر گذشته همچنان می گریم . سعدی . ♦ روزفرورفته ؛ روزغروب کرده . ۩ به مجاز آنکه روز او به شب بدل شده . کنایه از کسی که خوشبختی او به بدبختی مبدل گردیده . بدبخت .تیره روز : برفروزید چراغی و بجویید مگر به من روزفرورفته پسر بازدهید. خاقانی . امروز منم روزفرورفته و شب نیز سرگشته ازین بخت سبکپای گران خواب . خاقانی . ◄ کنایه از از خودشده و عاشق و حیران . خشم رفته و خواب رفته و روغن رفته و سامان رفته و سررفته از مرکبات آن است . (آنندراج ) : بسته ٔ زلف مشکسا خسته ٔ چشم فتنه زا رفته ٔ جلوه ٔ رسا کرد که کرد یار کرد. سعدی . ♦ دل از دست رفته ؛ عاشق . شیدا. مفتون . دلداده : آن شنیدی که شاهدی بنهفت با دل از دست رفته ای می گفت . سعدی (گلستان ). ♦ وارفته ؛ کنایه از ازخودشده و عاشق و حیران . (آنندراج ): همچو من واله و وارفته فراوان دارد چهره ات سخت به ماه رمضان می ماند. اشرف (از آنندراج ). - ◄ سست و کاهل و بی دست و پا. ◄ مرده و فوت شده . (ناظم الاطباء). درگذشته . متوفی . (فرهنگ فارسی معین ) : چرا گنج آن رفتگان بایدم وگر دل ز دینار بگشایدم . فردوسی . از آن رفته نام آوران یاد کرد به داد و دهش گیتی آباد کرد. فردوسی . بدین سان همی بود تا هشت ماه پسر گشت ماننده ٔ رفته شاه . فردوسی . رخ بدسگالان تو زرد باد وزآن رفته جان تو بی درد باد. فردوسی . ماتم خواجگان رفته بدار کز درخت کرم نهال نماند. خاقانی . چو اسکندر آسوده شد هفته ای نیاورد یاد از چنان رفته ای . نظامی . باری نظر به حال ضعیفان رفته کن تا مجمل وجود ببینی مفصلی . سعدی . این خط جاده ها که به صحرا نوشته اند یاران رفته با قلم پا نوشته اند. صائب . طومار درد و داغ عزیزان رفته است این مهلتی که عمر عزیزست نام او. صائب .
رفته . [ رُ ت َ / ت ِ ] (ن مف ) اسم مفعول مشتق از رفتن به معنی جاروب شده . (از ناظم الاطباء). روفته . روبیده . (فرهنگ فارسی معین ) : ای زودگرد گنبد بررفته خانه ٔ وفا به دست جفا رفته . ناصرخسرو. تا غنچه ٔ گل شکفته گردد خار از در باغ رفته گردد. نظامی . ◄ جاروب کرده . به مجازغارت کرده : زندگی می گذشت آشفته بارها خانه ٔ پدر رفته . اوحدی . ◄ خاکروبه . (ناظم الاطباء).