رفتنی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رفتنی . [ رَ ت َ ] (ص لیاقت ) گذشتنی . (ناظم الاطباء). خلاف ماندنی . مقابل ماندنی و ماندگار. کسی که رفتنش لازم باشد. (یادداشت مولف ). هر چیزی که می رود و در می گذرد. (ناظم الاطباء). گذشتنی . (فرهنگ فارسی معین ) : ورا کرد پدرود و با او بگفت که من رفتنی گشتم ای نیک جفت . فردوسی . که من رفتنی ام سوی کارزار ترا جز نیایش مباد ایچ کار. فردوسی . ◄ کاری که باید روی دهد. پیش آمدنیها : همه رفتنی ها بدو بازگفت همه رازها برگشاد از نهفت . فردوسی . ◄ معدوم شونده و فناپذیر. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ فارسی معین ). درگذشتنی . (ناظم الاطباء). مردنی . (یادداشت مؤلف ) (فرهنگ فارسی معین ) : ترا بود باید همی پیش رو که من رفتنی ام تو سالار نو. فردوسی . جهان یادگار است و ما رفتنی ز مردم نماند جز از گفتنی . فردوسی . وگر زین جهان آن جوان رفتنی است به گیتی نگه کن که جاوید کیست . فردوسی . آن کس که بود آمدنی آمده بهتر وآن کس که بود رفتنی او رفته شده به . منوچهری . رنجور عشق به نشود جز به بوی یار ور رفتنی است جان ندهد جز به نام دوست . سعدی . ♦ امثال : رفتنی میرود و آمدنی می آید شدنی می شود و غصه به ما می ماند. (امثال و حکم دهخداج ٢ ص ٨٧٠).