فرهنگ لغت

رضاجو

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

رضاجو. [ رِ ] (نف مرکب ) رضاجوینده . آنکه کوشش در خشنودی می کند. (ناظم الاطباء). که خواهد دیگری را خشنود سازد. که رضایت او بدست آرد. که در طلب خشنودی او کوشد. کوشای جلب رضای کسی : احرار روزگار رضاجوی من شدند چون برگزیده ٔ علی المرتضی شدم . ناصرخسرو.

فرهنگ املایی واژه‌دان

واژه ثبت‌شده در فرهنگ املایی

معنی رضاجو | فرهنگ لغت