رستگاری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رستگاری . [ رَ ت َ / رَ ] (حامص مرکب ) آزادی و رهایی و نجات و خلاصی . (ناظم الاطباء). خلاص . نجات . (فرهنگ فارسی معین ). رهایی . (بهار عجم ) (ارمغان آصفی ). رهایی و با لفظ دادن مستعمل است . (آنندراج ). صفت رستگار. (یادداشت مؤلف ). خلاص . فلاح . نجات . (دهار). فوز. مفاز. (یادداشت مؤلف ). نجاح . فلاح . فلح . (منتهی الارب ) : بترس از خدا و میازار کس ره رستگاری همین است و بس . فردوسی (از شعوری ). کنون هرچه دارید کز کردگار بود رستگاری به روز شمار. فردوسی . ترا دین و دانش رهاند درست ره رستگاری ببایدت جست . فردوسی . بمردن به آب اندرون چنگلوک به از رستگاری به نیروی غوک . عنصری . پناه روان است دین از نهاد کلید بهشت و ترازوی داد در رستگاری ورا از خدای ره توبه و توشه ٔ آن سرای . اسدی . در رستگاری به پرهیز جوی که پرهیز بهتر ز ملک سباست . ناصرخسرو. از بداندیشان بترس و با کم آزاران نشین رستگاری هر دو عالم در کم آزاری بود. سنایی . که بر ملازمت آن سیرت نصیب دنیا هرچه کاملتر بیابد و رستگاری عقبی مدخر گردد. (کلیله و دمنه ). و مصالح معاش و معاد و دوستکامی و رستگاری اخروی بدو بازبسته است . (کلیله و دمنه ). به تبع سلف رستگاری طمع دارد. (کلیله و دمنه ). چون دید شه آن شگفت کاری کز مردمی است رستگاری . نظامی . ز دولت به هر کار یاریش باد گذر بر ره رستگاریش باد. نظامی . به هیچگونه مرا نیست رستگاری روی که هست دشمن من در میان پیرهنم . عطار. ز بند عشق تو امید رستگاری نیست گریختن نتوانند بندگان بداغ . سعدی . به کمندی درم که ممکن نیست رستگاری بالامان گفتن . سعدی . گر قید می گشایی بندی نمی گریزد در بندخوبرویان خوشتر که رستگاری . سعدی . راستی ورز و رستگاری بین یار شو خلق را و یاری بین . اوحدی . دلش به ناله میازار و ختم کن حافظ که رستگاری جاوید در کم آزاریست . حافظ. ره رستگاری همین است و بس . ؟ ♦ نور رستگاری ؛ در میان ملاحان خلیج فارس معمول بود که بهنگام خطر مشعل یا چراغی می افروختند برای طلب امداد که آنرا «نوررستگاری » می گفتند. هم اکنون در سواحل خلیج فارس در مورد کشتی و قایقی که در شرف غرق شدن است گویند: «در این کشتی نور رستگاری است » : در جبین این کشتی نور رستگاری نیست یا بلا از او دور است یا کناره نزدیک است . (از فرهنگ فارسی معین ). ♦ امثال : راستی رستگاری . (امثال و حکم دهخدا ج ٢ ص ٨٥٨). ◄ سخاوت و بخشش . (ناظم الاطباء). ◄ سلامت . (زمخشری ).