ردیف
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ردیف . [ رَ ] (ع ص، اِ) نشیننده ٔ سپس سوار. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (از مهذب الاسماء). کسی که بر یک اسب پس سوار نشیند، و در لطایف نوشته پس دیگری سوار شونده، مأخوذ از رِدْف که به معنی سرین است . ج، رُدافی ̍. (از آنندراج ) (غیاث اللغات ). نشیننده ٔ سپس سوار. ج، رِداف . (از اقرب الموارد). ◄ کسی که می آورد تیر خود را پس از فایق آمدن بر یکی از قماربازان و یا بر دو نفر از آنها و می خواهد داخل کند تیر خود را در تیرهای ایشان . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (از آنندراج ). ج، رِداف، رُدَفاء. (المنجد). ◄ ستاره ای که از مشرق برآید بعد فروشدن رقیب آن در مغرب . ◄ ستاره ٔ ناظر و مقابل ستاره ٔ طالع. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). ◄ (اِخ ) ستاره ای نزدیک نسر. (ناظم الاطباء). ستاره ای است از پس نسر واقع. (مهذب الاسماء). ستاره ای است نزدیک نسر واقع. (از اقرب الموارد). ◄ (ع ص، اِ) آنکه در کنار دیگری واقع شود و یا در زیر دست و یا عقب کسی باشد و یا راه رود و یا سوار شود. (ناظم الاطباء). ◄ صف . قطار . راسته . رده . ♦ همردیف ؛ همقطار. در تداول ارتش، غیرنظامی که درجه ٔ نظامی داشته باشد. گویند: همردیف سرهنگ، همردیف سروان ... ◄ دو یا چند چیز که در پهلوی هم واقع شوند. (ناظم الاطباء). در این معنی معرب رده است . (یادداشت مؤلف ) : ندانم مرکبی کایام در وی ردیف هر سگ آهویی ندارد. خاقانی . ♦ ردیف ایستادن ؛ به ردیف قرار گرفتن . در یک رده ایستادن . ♦ ردیف سرطان ؛ برج اسد. (ناظم الاطباء). کنایه از برج اسد. (آنندراج ) (از غیاث اللغات ). اشاره به برج اسد است که یکی از دوازده برج فلکی است . (برهان ). ♦ ردیف کاری ؛ (اصطلاح زراعت ) آنگاه که تخم یا نشا در یک خط کاشته شود.(از یادداشت مؤلف ). ♦ ردیف کردن ؛ قطار کردن . انتظام دادن . به رده درآوردن . ۩ از پس نشاندن . واپس اسب نشاندن . (یادداشت مؤلف ). ۩ در تداول عامّه، مرتب کردن . روبراه ساختن . ◄ (اصطلاح عروض ) لفظ مکرری که در آخر ابیات و مصرعها درآورند و پساوند نیز گویند. (ناظم الاطباء). لفظ مکرر که در آخر مصرعها و ابیات آید. (آنندراج ) (غیاث اللغات ). آخر اشعار در قافیه . (لغت محلی شوشتر). کلمه ای که در قصیده یا غزل یا قطعه پس از قافیه در تمام اشعار مکرر کنند، مانند شکسته در این قصیده : استاد رشیدی را شعری است بهنجار چون زلف بتان نغز و بهنجار شکسته من سوزنیم شعر من اندر پی آن شعر نرزد به یکی سوزن سوفارشکسته . (از یادداشت مؤلف ). وصاحب کشاف اصطلاحات الفنون گوید: نزد شعرای عجم عبارت است از یک کلمه یا زیاده که بعد از قافیه در ابیات به یک معنی عیناً تکرار شود و شعری که مشتمل بر ردیف باشد آنرا مُرَدَّف گویند و شعراء عرب ردیف را اعتبار نکرده اند. و ردیف بر دو نوع است : یکی عبارت یا کلمه ٔ تام چنانکه در این بیت : ای دوست که دل ز بنده برداشته ای نیکوست که دل ز بنده برداشته ای . سعدی . دوم حرفی که بجای کلمه ٔ تام باشد یعنی حرف مفید معنی، مانند تاء خطاب و شین غایب و میم متکلم، چنانکه «ت » در بیت زیر: سپهرمرتبه شاها تویی که پیش درت نهاده مهر سر و چرخ گشت گرد سرت . و شمس قیس گفته : در ردیف میباید که شعر در وزن و معنی بدو محتاج باشدو این محل بحث است زیرا که خود در آخر مبحث گفته که : چون کلمه ٔ ردیف در محل خود متمکن نیفتد و معنی شعررا از روی معنی بدان احتیاج نبود عیب است . پس معلوم شد که با عدم نیاز ردیف محسوب است، نهایت آنکه عیبی دارد و این منافی قول اول اوست مگر آنکه بگوییم در قسم اخیر مقصود تعریف ردیف بی عیب است نه مطلق ردیف ... (از کشاف اصطلاحات الفنون ) : کرد پیمان خواجه تا شعری ردیف آرم بری من ردیف شعر خود کردم بدان پیمان بری . سوزنی . فراخ بال کند عدل تنگ قافیه را چنانکه چرخ ردیف دوام او زیبد. خاقانی (دیوان چ سجادی ص ٨٥٣). صورت عدل تنگ قافیه است که ردیف دوام او زیبد. خاقانی . گر نه ردیف شعر مرا آمدی بکار مانا که خود نساختی اسکندر آینه . خاقانی . ♦ ردیف دومعنی ؛ در اصطلاح شعر آن است که از یک لفظ ردیف دو معنی تام و مفید حاصل آید. مثال : پرد چون کرکس تیرت کند سیمرغ را پرکم پرد چون طوطی کلکت شود طاوس جان پرور. «پرکم »دو معنی دارد: یکی بیکار، دوم : پر او کم شود. و طاوس جان صاحب پر شود و یا جان پرورد... و مقصود در اینجا لفظ «پرور» است که ردیف است و «جان » قافیه . (از کشاف اصطلاحات الفنون ). ♦ ردیف متجانس ؛ در عرف شعرا دو معنی دارد: یکی آنکه شاعر بعد از قافیه ردیف لفظی را آورد که دارای دو معنی باشد و آنرا بر طریق تجنیس دارد. مثال : ستوده خان کریم آن سحاب گوهربار که برد از در او خلق اشترزر بار. لفظبار که ردیف است در مصرع اول از باریدن است و در مصراع دوم از بار کردن است . دوم آنکه : لفظی را در شعری یا غزلی ردیف سازد در مصراع اول و در ابیات دیگر لفظی آورد که از آن لفظ قافیه و ردیف هر دو خیزد. مثال : آن یار دلربا که رخش را هر آینه چون مه نموده راست نماید هر آینه . مثال دیگر: ای خنک جانی که در هر آینه دید روی یار خود هر آینه . لفظ آینه ردیف است در مصراع اول از «هر آینه » لفظ «هر» قافیه است و لفظ «آینه » ردیف، و در مصراع دوم قافیه و ردیف از یک لفظ هر آینه آورده است . وجه تسمیه ظاهر است چرا که ردیف براستی کلمه ای است مکرر به یک معنی، و اینجا مختلف است لکن بسبب مجانست لفظی به ردیف متجانس موسوم گشت . (از کشاف اصطلاحات الفنون ). ♦ ردیف محجوب ؛ در عرف شاعران لفظی است مکرر که در دو قافیه ٔ شعری ذوقافیتین افتد. مثال : ستوده خان کریم آن غمام گوهربار که هست بر کف دستش حسام گوهردار. لفظ گوهر ردیف محجوب است ... و در مجمع الصنایع آمده که : اگر کلمه ای در میان قوافی شعر ذوقافیتین مکررواقع شود آنرا متوسط نامند. (از کشاف اصطلاحات الفنون ). و رجوع به ذوقافیتین شود.
ردیف . [ رَ ] (ع مص ) پوییدن شترمرغ . (مصادر اللغه ٔ زوزنی ). ◄ نشستن بر یک صف . (لغت محلی شوشتر). ◄ بشتافتن مردم . (مصادر اللغة). ◄ سوار شدن دو کس را گویند بر شتر یا بر اسب یا بر چهارپای دیگر. (لغت محلی شوشتر نسخه ٔ خطی کتابخانه ٔ مؤلف ).