رخصت کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رخصت کردن . [ رُ ص َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) اجازه دادن . (ناظم الاطباء) : صحبت کودکک ساده زنخ را مالک نیز کرده ست ترا رخصت و داده ست جواز. ناصرخسرو. و اگر مروت اقتضا کند بخشیده رخصت می کنم . (تاریخ گلستانه ). ◄ اجازه یافتن : تا که کشد به دام او تهمت بال و پر زدن مرغ دلم در آشیان رخصت بال و پر کند. ملاطغرا (از آنندراج ). ♦ رخصت حاصل کردن ؛ مرخص شدن . (ناظم الاطباء). ۩ اجازت یافتن . مأذون شدن . اذن یافتن . اجازه بدست آوردن : همانا کرده حاصل رخصت منع مرا امشب که در بیرون بزمش مدعی خشنود می گردد. محمدقلی میلی (از آنندراج ). ◄ صبر کردن در مفارقت . (ناظم الاطباء).