رخشنده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رخشنده . [ رَ ش َ دَ / دِ ] (نف ) تابان . رخشان . درخشان . پرتوانداز. (یادداشت مؤلف ). درخشنده . تابنده . تابان . (فرهنگ فارسی معین ) : سکندر سوی روشنایی رسید یکی برشده کوه رخشنده دید. فردوسی . نهاد از بر رخش رخشنده زین همی گفت گرگین که بشتاب هین . فردوسی . بدو گفت یزدان پناه تو باد سر تخت رخشنده گاه تو باد. فردوسی . چو از روز رخشنده نیمی برفت دل هر دو جنگی زکینه بتفت . فردوسی . چو کاووس رادید بر تخت عاج ز یاقوت رخشنده بر سَرْش تاج . فردوسی . چنان آهنگری کز کوره ٔ تنگ به شب بیرون کشد رخشنده آهن . منوچهری . خداوندی که ناظم اوست چون خورشید رخشنده ز مشرقها به مغربها ز خاورها به خاورها. منوچهری . رخشنده تر از سهیل و خورشید پوینده تر از عبیر و عنبر. ناصرخسرو. ماه فلک فضلی و شاه حشم جود رخشنده تر از ماهی و بخشنده تر از شاه . سوزنی . ز شرم آب آن رخشنده خانی شده در ظلمت آب زندگانی . نظامی . بیابانی از ریگ رخشنده زرد که جز طین اصفر نینگیخت گرد. نظامی . بهاری تازه چون رخشنده مهتاب ز هم بگسست چون بر خاک سیماب . نظامی . شب تاریک دوستان خدای می بتابد چو روز رخشنده . (گلستان ). ♦ رخشنده اجزا ؛ که اجزای رخشان داشته باشد. که جزٔهای آن درخشان و تابناک باشد : مرا از اختر دانش چه حاصل که من تاریکم او رخشنده اجزا. خاقانی . ♦ رخشنده چهر ؛ دارای چهره ٔ درخشان . دارای روی تابان . به مجاز، شادان . خوشحال . سرافراز : ببوسید دست پدر را به مهر وز آنجای برگشت رخشنده چهر. فردوسی . ◄ (اِخ ) کنایه از خورشید : همی بود تا گشت خورشید زرد فروشد در آن چشمه ٔ لاجورد ز یزدان پاک آن شگفتی بدید که رخشنده گشت از جهان ناپدید. فردوسی . خروشید پیش جهان آفرین به رخشنده بر چند کرد آفرین . فردوسی .