رخساره برافروختن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رخساره برافروختن . [ رُ رَ / رِ ب َ اَ ت َ ] (مص مرکب ) رخ برافروختن . کنایه از بسیار زیباروی شدن . گلرخ گردیدن . گل افشان شدن رخ : دوش می آمد و رخساره برافروخته بود تا کجا بازدل غمزده ای سوخته بود. حافظ. و رجوع به رخ برافروختن شود.