ران گشادن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ران گشادن . [ گ ُ دَ ] (مص مرکب ) سوار شدن بر اسب . (ناظم الاطباء). کنایه از سوار شدن . (برهان ). کنایه از سوار شدن و رفتن . (آنندراج ) (انجمن آرا). تاختن : سر نعل بهای سم اسبت کنم آن روز کایی بکمین دل من ران بگشایی . خاقانی . لشکر غم ران گشاد، آمد دوران او ابلق روز وشب است نامزد ران او. خاقانی . دریاچو نمک ببندد از سهم چون لشکر شاه ران گشاید. خاقانی . صبحگاهی کز شبیخون ران گشاد تیغ چون خور خونفشان خواهد نمود. خاقانی . در ببند آمال راچون شاه عزلت ران گشاد جان بهای نعل را در پای اسب او فشان . خاقانی . وزآنجا سوی صحرا ران گشادند بصید انداختن جولان گشادند. نظامی . ◄ کنایه از حمله آوردن واسب انداختن . (فرهنگ خطی ). تاختن . تاخت آوردن : لشکر عشق تو باز بر دل من ران گشاد گرهمه در خون کشد پشت نباید نمود. خاقانی . لشکر عزمش جهان خواهد گشاد کز کمین فتح ران خواهد گشاد. خاقانی . زمین تا آسمان رانی گشاده ثریا تا ثری خوانی نهاده . نظامی . ◄ فرود آمدن از مرکب . ◄ عیب ظاهر کردن . ◄ برهنه شدن . (ناظم الاطباء) (برهان ) (آنندراج ) (انجمن آرا). ◄ راه رفتن . (ناظم الاطباء) (برهان ). رفتن . پیمودن . عازم شدن . در حرکت آمدن : گفت خاقانیاتو زان منی این بگفت آفتاب و ران بگشاد. خاقانی .