ران
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(ص فا.) در ترکیب به معنی «راننده» آید: کالسکه ران، سخنران، قایقران.<br>
فرهنگ فارسی معین
(ص فا.) در ترکیب به معنی «راننده» آید: کالسکه ران، سخنران، قایقران.
[ په. ] (اِ.) قسمتی از پا یا اندام خلفی جانوران که بین مفصل زانو و مفصل خاصره قرار دارد؛ فخذ، آلست.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ران . (ع اِ) موزه مانندی است و درازتراز آن مگر قدم ندارد. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). اصل آن رین است که الف بیاء بدل شده است . (از اقرب الموارد). ◄ در تداول صوفیان، آن حجاب و پرده ٔ حائل است بین قلب و عالم قدس بواسطه ٔ استیلای هیأت نفسانی بر آن، و رسوخ ظلمات جسمانی در آن، تا آنجا که مانع وصول انوار ربوبیت باشد. (اصطلاحات الصوفیه ): اعوذ باﷲ مِن َ الرین و الران ِ؛ مثل است . (از اقرب الموارد). و رجوع به رین شود.
ران . [ نِن ْ ] (ع ص ) اعلال شده ٔ رانی : رجل ران ؛ مرد پیوسته نگرنده بسوی چیزی . (منتهی الارب ).
ران . (اِ) درخت انغزه . (آنندراج ) (انجمن آرا). درخت انگوزه . (برهان ) (لغت محلی شوشتر). درخت انغوزه . (ناظم الاطباء). درخت انگوژه . (شرفنامه ٔ منیری ) (فرهنگ رشیدی ). انگوزه که حلتیت (حلتیث ) باشد. (ازبرهان ) (لغت محلی شوشتر). انغوزه . (ناظم الاطباء).