راستین
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
راستین . (ص نسبی ) مقابل کج . مقابل خم . (آنندراج ). مستقیم . راست : ز فرزند زهرا و حیدر گرفتم من این سیرت راستین محمد. ناصرخسرو. در هر قدم که می نهد آن سرو راستین حیف است اگر بدیده نروبند راه را. سعدی . ◄ واقعی . حقیقی : ای شهریار راستین ای پادشاه داد و دین ای نیک فعل و نیک خواه ای از همه شاهان گزین . دقیقی . همه مهتران خواندند آفرین برآن نامور مهتر راستین . فردوسی . زود کن ما را خبر ده تا کی آید نزد ما شهریار شهریاران پادشاه راستین . فرخی . ای شه پاکیزه دین ای پادشاه راستین ای مبارک خدمت تو خلق را امیدوار. فرخی . شاهنشه زمانه ملک زاده بوسعید مسعود با سعادت و سلطان راستین . فرخی . حاسدم گوید چرا باشی تو در درگاه شاه اینت بغض آشکارا اینت جهل راستین . منوچهری . در دل اعدای ملک تو زیادت کرد رنج شادی تطهیر این شهزادگان راستین . عبدالواسع جبلی . کو آصف جم گو بیا ببین بر تخت سلیمان راستین . انوری (از آنندراج ). بمهد راستین و حامل بکر بدست و آستین باد مجرا. خاقانی . زین کلک من که سحر طرازی است راستین دست زمانه راست طرازی بر آستین . خاقانی . شهری و دل در آستین بر درش آستان نشین اینت مسیح راستین درد نشان کیست او. خاقانی . من نه خاقانیم که خاقانم تا کله دار راستین باشم . خاقانی . آن بود شاه راستین که و را بر سر تخت خسروی گاه است . سیف اسفرنگ . بنشین کج و راست گو که نبود همتا شه روح راستین را. مولوی . ◄ واقع حال و حقیقت احوال . (شعوری ج ٢ ص ١١). ◄ صادق . صادقه . (یادداشت مؤلف ). ◄ کردگار. (یادداشت مؤلف ).