رازی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رازی . (اِخ ) نامش امیر و فرزند میرسایلی است . این بیت از اوست : من بیچاره کاین بیدادگر خوی تو می بینم دل از من دید و من از چشم جادوی تو میبینم . (تحفه ٔ سامی ص ٣٦). و نیز رجوع به امیر رازی شود.
رازی . (اِخ ) آذر بیگدلی آرد: مولانا در اوایل حال بشیراز آمده و در آنجا اعتبار تمام یافته آخر بتقریب اندک اهانتی که از منسوبان معشوق دیده از آنجا دلگیر و روانه ٔ آذربایجان و عراق شده و عمری در آن دو بلاد خوش گذرانیده آخرالامر در دارالسلطنه ٔ اصفهان وفات یافته . ازوست : زدی آتشم بجان و ز منت خبر نباشد خبرت شود زمانی که ز من اثر نباشد. (آتشکده ٔ آذربیگدلی چ شهیدی ص ٢٦٩).
رازی . (اِخ ) شاعری است که نام او در قطعه ای که در آخر دیباچه ٔ دیوان فغانی ضبط شده چنین آمده است : رسد ای کاش به رازی شرف تربیتت که بود بندگیت دولت فرخنده مآل . (فهرست کتابخانه ٔ مدرسه ٔ عالی سپهسالار ص ٦٥٠).