راز گفتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
راز گفتن . [ گ ُ ت َ ] (مص مرکب ) سخن با کسی پوشیده گفتن . سرّی بکسی سپردن : نگوید باخرد با بی خرد راز بگنجشکان نشاید طعمه ٔ باز. ناصرخسرو. لاله زاری خوش شکفته پیش برگ یاسمین چون دهان بسّدین در گوش سیمین گفته راز. منوچهری . ◄ نجوی کردن . بیخ گوشی حرف زدن : پس اندر گه راز گفتن نهان زنم بر برش دشنه ای ناگهان . (گرشاسب نامه ). با قوی گو اگر بگویی راز چونکه باشد قوی ضعیف آواز. سنائی . ♦ با خاک راز گفتن کسی ؛ سجود کردن . روی بر خاک نهادن . نماز بردن : نخست آفرین کرد وبردش نماز زمانی همی گفت با خاک راز. فردوسی . ♦ راز بازگفتن ؛ افشا کردن سر : گفت این راز را نگویی باز گفت من کی شنیده ام ز تو راز. سنایی . تکش با غلامان یکی راز گفت که اینرا نباید به کس بازگفت . سعدی (بوستان ).